![]() |
![]() |
|
| ...به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است |
|
ای خدای آفریننده موسی و فرعون با هم
که قادری جرج کوچک را به یک گنجشک یا یک سوسمار بدل کنی؟ ای خدایی که شیطان را از فرشته خلق کردهای و آتش را از دل آب بیرون کشیدهای حوا را از پهلوی چپ آدم خلق کردهای و اسمه بن لادن را از پهلوی چپ بوش ای خدای آفریننده بادمجان و سازمان ملل خدای آفریننده شورای امنیت و منچ! من دنبال آدرس معجزات پیامبرانت میگردم. ای خدای آفریننده عراق و واشنگتن با هم که عراق را سرزمین تمدنهای کهن کردی و واشنگتن را سرزمین موشک و گاومیش ای خدای آفریننده شعر و نطقهای بچهگانهی رؤسای جمهور با هم بگو که حق با شعر است و سنبلهها نه با بمبهای خوشهای ای خدای آفریننده برجها از نفت خدای آفریننده کودکان ناصریه و بغداد از استخوان باغهای معلق خدای آفریننده استالین و مناخیم بگین خدای آفریننده آواکسها و مارکسها که صدام را بر سرزمین «حمورایی» معلق کردی شاه کویت را در قوطی کبریت جا دادی ای خدای مقبرههای دسته جمعی جنوب عراق از وادی السلام نجف هود و صالح را با معجزهای به سوی ما برگردان ما منتظر معجزهای جز نفتیم پس ای قهوهخانهها و قلیانهای اعراب یک قدم به پیش ای عیاش خانهها با رقاصهایتان یک قدم به پیش ای قوطی کبریت شعبده که از آن جعبه واکس و فرچه بیرون میآید یک قدم به عقب ای «اردوغان» و «گل» دقیقه نود در دروازه خودی که آسمانت را چوب حراج زدی یک قدم به عقب خدای من! |
|
نتوانستم سر انجام تو را تمام ببخشم و ناگهان آشکار نکنم،
که هرگز مرا دوست نداشته اي. چه بي رحمانه صغرا ، کبرا ها پشت هم رديف شدند و دستانت باز شد. باورش مرا هم شکست که اين همه نمي دانستم. تنها بوده ام هزار سال زنگ زده بودم تنها حالت را بپرسم. چرا به سادگي همه چيز را فهميدم. آنچه اين سال ها گفته بودم نمي دانم. |
|
آرام آرام همه چيز را ياد گرفتم.
باورت نميشود ياد گرفتم شبها بخوابم!با شمردن ستاره ها ياد گرفتم براي ديوار چاي بريزم،حتي وسط حرفهايش بلند نميشوم. ياد گرفتم بدون کمک کسي از چهارراهها بگذرم. نگرانم نشوهمه چيز را ياد گرفتهام، مثل کوري که عصا به دست سر به زير تنش را جمع ميکند که به چيزي نخورد. راه رفتن در اين دنيا بدون تو را ياد گرفتم. |
|
حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند باشد ... نیمکت ذخیره در کار ما نیست با برانکار از زمین بیرون میآییم بگذار روی ما خطا کنند جز به جرزنی برنده نیستند زمین میداند حق با برنده نبوده هیچ وقت با احساس ما بازی کنند به تو گل بزنند چشم مستت را تو فقط نبند تیم ما پیراهنِ مارکدار نمیپوشد بی سپانسر حال میدهد بازی یک بازیِ تمیز تمیز یعنی قشنگ بیهوسِ گل زدن خراب یعنی ما که یک زمین بیشتر نداریم بهترین دروازهبانت میشوم بیخط، بینشان |
|
مگر زندگی چیست!
دزدگیر یک خانه آخر شب آبی، سیاه آبی، سیاه آبی، سیاه بی آنکه دزدی در کار باشدکشیدن پرده خاموش کردن چراغ و به راه افتادن یک سایه سرگردان در آغوش نجیب شب صدای گذشتن یک قوطی خالی از جوی آب زندگی! برداشتن چند تکه شیشه شکسته از راهی که رهگذرانش را نمی شناسی ساده است زندگی چون بله گفتن به کسی که تو را به رقص دعوت می کند زندگی چیست! خط ترمزی که از بزرگراه بیرون می زند تصادف ناگهانی یک ماشین با درختی کهنسال ضبطی که روشن مانده " تو مثل گلی ... " به هم پیچیدن دو قصه قصه کوتاه شدن ،شعر شدن و دیگر هیچ |
|
چندروزیه که دلم بد جور گرفته دلم هوای بی هیچکس بودن رو داره
دیگه این دل واسه ما دل نمیشه!!! خیلی فکر کردم که امروز چی بنویسم که به دل تو بشینه می خوام از زندگی بنویسم (موضوع تکراریه) سهراب میگه :زندگی چیزی نیست که که لب طاقچۀ عادت از یاد منو تو برود راست میگه سهراب نمی شه فرار کرد راه گریز نیست ناچاریم به موندن و دلتنگیهامون رو شمردن از دید بعضی ها مثل دکارت و شریعتی و نیچه و ..زندگی پیچیده ترین کلامه از دید بعضی ها مثل سهراب و نیما و .. زندگی فرصتیه برایه بوییدن گل از دید بعضی ها مثل صادق هدایت و انتوان ارتو و... زندگی یه زخم زیبا و بدخیمه (چون امشب حالم خوب نیست از دید سومی به قضیه نگاه میکنیم) صادق هدایت میگه :در زندگی زخم هایی است مانند خوره که روح انسان را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد این جمله اگر چه تلخه ولی واقعیت محضه : زخم _ زخم _ زخم ... تاحالا به این کلمه فکر کردید :زخم ؟؟؟؟ بهرام بیضایی میگه:زخم ها رو باید تحمل کرد طول میکشه ولی خوب میشه راست میگه استاد تجربه ثابت کرده غیر از تحمل کاری دیگر نمیشه کرد ولی بعضی مواقع جاش میمونه (جای یه زخم سمت چپ قلب آزار میده آدمو) احمد عزیزی شاعر محترم میگه : زخم ظاهر,شیون بیرون ماست زخم باطن,جاری اندر خون ماست گاهگاهی زخم لب وا میکند عمق ما را نیز معنا میکند زخم زیبایی به آهو خورده است زخم دانش را ارسطو خورده است گاه می سازد بشر با زخم نان گاه هم میمیرد از زخم زبان زخم,تصویر تپشهای شماست زخم,عکس کشمکشهای شماست زخمی ام ولی تنم خونخواه نیست هیچ کس از زخم دلم آگاه نیست چی میخواستیم بنویسیم چی شد!!! از زندگی به زخم رسیدیم شاید یه کم تند رفته باشم ولی باور کنید که زندگیه امروزی یک زخم بیش نیست با شعر قشنگ سهراب حرفهامو نیمه تموم میذارم: زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است رختها رابکنید آب در یک قدمی است....... |
|
- ابراهيم گناهکار نبودي ؟ |
|
کاهنان معبد اورشليم، من زانو مي زنم ،به زاري التماس مي کنم.
به نام خداي شما که بر زبان نرانم. چه کسي از آن سوي محراب اورادي از کتاب را خواند؟ صداهاي موهوم نيمه شب هاي دير را نيزقسم مي خورم. هرگز نشنوده ام! اجازه اش را بدهيد سوگند مي خورم !تا درخت خرما بيشتر نرويم. قبل از غروب مريم به معبد باز خواهد گشت... |
|
چه کسی فنجانها را میشکند ؟
چرا خانه پر از شیشههای شکستهی آبی است ؟ چرا مچ دستت کبود است ؟ مدام میپرسد... من آنها را نشکستهام. پشت در گوش میایستی. در را باز میکنم. |
|
چه کسي مي گويد فقر و نکبت زشت است؟
چه کسي مي گويد فقر را، نکبت را ريشه کن بايد کرد؟ من خودم پيش از اين کودکي را ديدم که با چشمانش دست هاي درون جيبِ رهگذران ِ پائيزي را با اميدي واهي مي بلعيد. آن طرف تر،دو سه روزي پس ازآن، کنج ميدان قديمي محل، زير ويترين جواهر سازي، جسد سردو مچاله شده اش را ديدم، که کلاغان سياه بي رحم بر سر برق به جا مانده در چشمانش ،در تکاپو بودند ..... |
|
غريبه،
عشق براي تو گذشتِ زمان است در تن- در قبيلهء من امّا تني است که زمان بر آن مي گذرد.چه اينجا و چه آنجا عشق کالايي است بي ارزش، که در هوس آدم مي رويد و در دل حوّا فنا مي شود. |
|
ما هم مي تونيم يه هنرمند باشيم با اين تفاوت که...
هنر عبارت است از دروغ- كلاه برداري - كلاشي و و و .... زندگي واسه يه سري موهبت ،واسه يه سري دردناكه . يعني عذاب جان كاهي .... يا تقريبا واسه يه عده اي اين مهمه كه طرف راضيه يا نا راضي يه سري هم كه ماشاا... چشم بند زدن ميرن جلو و دهها يا صدها يا هزار........ان نفرو له ميكنن واسه چي !!؟؟ واسه زندگي اين زندگي تو حالت معمول يه چيزي تو مايه هاي خوردنو .... اين جور چيزاس اين ماهييت رو همه موجودات دارن ولي واسه ماها كه اسممون انسانه بايد چيزي فراتر از تنفس باشه ... به قول شهيد قلم دكترعلي شريعتي كه ميگه : بعضي ها زندگي مي كنند كه بخورند ولي برخي ميخورند كه زندگي كنند . من خودم از همه بدترم خيلي ام ميخورم ولي جون هر كي كه دوست داريد لاقل به اين قضيه اعتقاد داشته باشيد كه ما انسانيم و بايد ، ( كلاسيكه خدا واسه ما جلو ابليس گذاشته رو حفظ كنيم )....
|
|
عروسکي که مرا وضع حمل کرد،
نميدانست آدم گريه ميکند،شير ميخواهد، جيش ميکند، اصلا نميفهميد، آدم ،آدم ميخواهد... او دلش شور کودکش را ميزد که براي بازي عروسک نداشت!!! |
|
بیراهه رفته بودم
آن شب دستم را گرفته بود و مي كشيد. زين بعد همه عمرم را بيراهه خواهم رفت ...
|
|
تو اي دنيا !
مرا گم كرده اي اكنون! سر به ديوار كه مي سايي؟؟! دليلت چيست؟ به دنبال چه ميگردي؟ صدايت خسته ي خسته ! ندايت شوم و دردآور ! تويي نفرين شب هايم ! تو اي دنيا ي پست من !! دليلت چيست؟! بسان موج ها ديوانه وار بر من مشت ميكوبي؟ تو اي دنيا ! هراس آور دلت را بر چه خوش كردي؟ همه آواره اي بي كس ! به دنبال كه ميگردي؟ دلم پر درد ! كسي كو؟ آشنايي كو؟ ندايي كو؟ تو اي دنيا ! چه ميخواهي ز من اكنون؟ تنم پر درد و پر زخم است! دلم پر خون و آلوده ! سرم پر شور و خواب آلود! چه ميخواهي دگر از من؟؟ تنم را داده ام بر تو ! دلم مال خودم مانده ! صدايي در گلو مانده ! نداي در گلو خفته ! كه من چشمم پر از خون است ! دلم را خوش كنم بر كه؟ من نيازم تو ! نماز تو ! دعايم تو ! من تنم را داده ام بر تو ! روح من افسرده و خاموش ! من نگاهم و سرد و باراني ! من دلم پر درد پر درد است! و تو اي دنيا ! چه ميخواهي دگر ازمن؟ تنم را داده ام بر تو ! دلي در سينه خواب آلود ! سرم كوبيده بر ديوار ! در اين دنياي بي پايان دلم افسرده و خاموش ! صدايم خسته ي خسته ! تو اي دنياي غم آلود من اكنون بگو با من چه ميخواهي ؟ چه ميخواهي دگر از من منم آن شهره ي ديوانه ها اكنون نه دل دارم نه سر دارم نه تن دارم ! به كه گويم چنين دردي كه من در سينه ام دارم؟ زبانت شوم و دردآور دلت سنگين و پولادين به دورت من كشيدم يك حصار سنگي خاموش صدايت سخت خواب آلود! تو اي دنيا چه ميخواهي دگر از من؟؟! |
|
گويند مي آيد مردي ز راه دور
مردي كه ميداند افسانه هاي نور مردي پر از احساس مردي پر از اشراق آن مرد مي آيد.با اسب در باران ! او يك سبد در دست ! با ياري الله ! با شوقِ بخشيدن! يك سينه پر آلام! از درد ميخ و در از درد يك رود و يك سرور بي سر آن مرد مي آيدبا اسب در باران دستش پر از ببخشش قلبش پر از احساس يك جمعه مي بارد باران خود بر ما آن مرد مي آيد با اسب در باران!!! آن مرد مي آيد...........! |
|
اولين نامه من...
اولين نامه تو..... اولين برگ سفر نامه عشق من و توست. و در اين پندارم....كه اگر عشق سر آغاز وجودست.. كه هست... آخرين نامه من.... آخرين نامه تو.... آخرين برگ وجود من و توست.. |
|
روزها مي آيند وميروند
اين توئي که مي ماني در حسرت از دست رفتن ديروز در هراس آمدن فردا در استيصال چگونه ماندن در امروز پس چشمانت را به بي خيالي بسپار تا آنها ،تا انها مدام بيايندو بروند .... |
|
آقا ببخشيد يک سير وجدان نداريد ؟
يا صد گرم عشق و محبت ، يک پارچ باران نداريد؟ در شهر با اين شلوغي حيوان صفت ها زيادند ، مي خواستم تا ببينم يک بسته انسان نداريد؟ هر جا که گشتم نديدم غير از جواهر فروشي.. آخر گلي دارم ،آيا يک دانه گلدان نداريد؟ |
|
با مشتي پر از بي خيالي |
|
دلواپس رفته ها نباش
که از آنچه مانده هنوز مي شود کلبه اي ساخت بي ديوار هر چند من و تو شايد تا هيچ کجاي بودنمان شب نشين شعر و نان شراب زده ي اين کلبه نباشيم اما خيال دغدغه هاي گاه و بيگاهمان راحت که فردا سهم قصه هاي شيرين و غصه هاي تلخ ترانه ي ما تعبير دلشوره هاي بي دليل ديگران خواهد بود. |
|
من، از دست دهنده ي تمام معشوقه هاي عالمم!
بسترم جايگاه هزار سينه است و لبي را بي بوسه وانهاده ام! آه! دردناك است بر خواهش خويش گريستن و از تمنا گريختن. ياد دارم كه در دورادور خاطرات، پدر بزرگ كفن نو مي دوخت و خدا، به جاي ما فكر مي كرد. ماليخولياي ذهنم، مرا مي برد تا آنجا كه هر شب الهه اي باكره گي خود را به شيطان مي فروشد. سخت گريه مي كرد عيسي در غم مادر! و اسطوره، كلامي نمكين بود كه از دهان متعفن تاريخ بيرون مي ريخت. و نمي دانم با اينهمه، چرا زاده شدم؟! زاده شدم تا سهيم آوار تلخي هاي هزار سال باشم و از دست دهنده ي تمام معشوقه هاي عالم! |
|
تو هم بايد از اين همه بهار ، که مي آيد و بي تأمل ميگذرد.از اين همه تابستان که ترانه و اثر را به خاطر ندارد....
از اين همه تگرگ که شکوفه و شادماني را غارت مي کند.. .واين مهتاب پريشان...که بر پيشاني ما ميريزد...خسته شده باشي.... تو هم بايد روياهايت را در 7 سالگي،گم کرده باشي...که با آمدن باران گريه ات مي گيرد . چرا يك تقويم بي زمستان در همه ي دنيا پيدا نميشود. چرا در ميان شکوفه هاي بادام هم، باد بال پروانه ها را مي لرزاند. چرا ما ميترسيم در روشنايي دنيا راه برويم.چرا تو در تنپوش بهاريت نيستي ، دلواپس تو نيستم،به خاطر باراني که مي بارد...
|
|
فکر مي کني من هرگز دردي نداشته ام يا هيچ وقت گريه نمي کنم؟
در چشم هايم نگاه مي کني که مثل کنياک داغ اند و بر تنم دست مي کشي. و با خود مي گوئي: "خوشا او! او که نه ستمي ديده و نه محنتي!" باور کن آن قدر بر شانه هايم جاپاهاي هزارپاي شوم "بودن" کوفته شده که ديگر ناي ناله ام نمانده. صدايت مي کنم و تو هربار، از دور دست، مي وزي تا ياد ران هاي هوس انگيزت را در باران بر ماه بنمايي. شهوت مقدس خواهش،فرزند باد! فکر مي کني من هرگز دردي نداشته ام يا هيچ وقت گريه نمي کنم؟ |
|
بعضي نگاه ها مي دوانندت!
در هر ايستگاهي كه مقصدت نيست درنگ مي كني: درنگ! درونگ! و تو منتظر نگاه هاي منتظر هستي و عشقهاي منفور چند ثانيه اي: به طول مدت نگاه ها! بعضي تن ها تنه ات مي زنند و تو بر دور خود هاله اي از تنت مي تني: تن...تن...تن... مي تني تا بماني...بپوسي و نمي داني كه : بعضي نگاه ها مي برندت! مي برندت تا خيال كثيف بستر بي پايان چشم ها! |
|
قصه عاميانه خلقت (در شش اپيزود):
1. يکي نبود. هيچ کس نبود. ازل، بوي الکل مي داد و نه خلقتي بود و نه مرگي. اگه کسي از اونجا رد مي شد، صداي برگ هاي خاطرات نيومده رو زير پاهاش مي شنيد. خدايان و ابليسان از افسانه ها خسته شده بودند و بي کسي بدجوري تو ذوق شون مي زد. 2. از کهنگي و پوسيدگي تاريخ، اول حوا خلق شد. حوا، خالي و غرق احساسات نداشته اش بود و دلش گناه مي خواست. حوا، گريه کرد، لاغر و مريض شد و مرد. بعد، آدم پيداش شد. آدم، زمخت و بدقواره بود. دلش گناه مي خواست. آدم، گريه کرد، لاغر و مريض شد و مرد. 3. بعد همه به اين فکرافتادن که کسي که دلش گناه مي خواد، باهاس يه شيطون داشته باشه و يه خدام بالاسرش وايسه و يه ريز نق بزنه! شيطون و خدا، دست تو دست هم، مث دو تا دوقلو، عين سيبي که نصفش گنديده باشه(!)، به وجود اومدن. حوا، تو ذهنش خدا رو ساخت. آدم، تو ذهنش خدا رو ساخت. حوا، تو ذهنش شيطون... آدم، ... 4. حوا وسوسه رو از شيطون ياد گرفت و معني لذت بردن رو ياد آدم داد. آدم هم جنگيدن و دروغ گفتن رو از شيطون پرسيد و ياد حوا داد. و زندگي، شروع شد. 5. خدا که به رابطه آدم و حوا و شيطون حسودي اش مي شد، به هر کلکي که بود کار دست اونا داد و داستان خلقت، سانسور شد! آدم و حوا از خودشون دور شدن و تو لجن افتادن. بعد هي "خدا! خدا!" کردن. خدايا! به دادشون برس! 6. هر جا احساس کمبود هست، پاي زايش و خلقت به ميون مياد. آدم وحوا، پس و پيش، دم و بازدم، رفت و اومد، ارضاء...ارضاء...ارضاء...! تا اين که "هابيل" دراومد و "قابيل". هابيل، يه بيل گرفت دسش و رفت تو مزرعه کار کرد. ولي قابيل يه بيل گرفت دستش و زد تو سر هابيل! هابيل افتاد و مرد و قابيل خيلي کيف کرد! بعدش، تقريبا چند خط مونده به اون که قصه ما به سر برسه، کلاغه اومد و دفن کردن مرده رو به قابيل ياد داد و بعد، در کمال خوشحالي به خونه اش رسيد! |
|
هيچ حرف دگري نيست که با تو بزنم .
تو نمي فهمي اندوه مرا . چه بگويم؟ با تو اي رفته ز دست ؟ شده ام از مستي چشمان تو مست؟ شده ام سنگ پرست ؟ مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست .. تو نمي فهمي اندوه مرا. |
|
من مسلمان به اميد ديدنت در کليسا شمع روشن ميکنم. همين را ميخواستي؟ لازم نيست. مرا دوست داشته باشي من تو را به اندازهي هر دومان دوست دارم. |
|
امروزسه شنبه است. روز دعا و عبادت.
هوا کمي سرده ولي سکوت عجيبي همه شهر رو در بر گرفته. از در ورودي کليسا که وارد ميشي وارد دنياي ديگه اي شدي. دنيايي که زمان در اون متوقف شده. صداي ناقوس هاي پي در پي سکوت رو در هم مي شکنه و اين براي من که تنها آواي تقدس رو از مناره مسجد لمس کردم؛ تازه ترين تجربه هاست. فضاي عجيبي بود..... خيلي عجيب سرماي خاصي در محيط احساس مي شد. اولين چيزي که بنظر کسي مثل من رو جلب مي کرد تابلويي بود که روي اون ممنوعيت عکاسي به واسطه احترام به محيط مقدس کليسا اعلام شده بود. و خواهشي مبني بر اين که حتي تلفن هاي همراه دوربين دار رو هم خاموش نگه داريم. وارد يکي از اتاق هاي پشتي که شدم محيط وسوسه ام کرد که دوربينم رو بالا بگيرم و از قانون تخطي کنم اما انگار يک حس روحاني من رو وادار به اطاعت مي کرد. عمر کليسا بسيار زياد است. شايد بيش از سيصد سال. جا به جا و قدم به قدم براي دعا سکويي هست و روبرويش صليبي. تصوير مقدسات نصراني همه جا هست و همين در برگيري باعث شده که احساس توقف زمان به آدمي دست بده. تصميم گرفتم اين حس روحاني رو آزمايش کنم. روي سکو زانو زدم و در حالي که دستهام رو به هم حلقه کرده بودم سعي کردم راحت و روان با خدا حرف بزنم. وقتي زمزمه هام تموم شد و براي بلند شدن از جاي خودم صليب کشيدم چند تا توريست با تعجب به من نگاه مي کردند. دختري با حجاب اسلامي در حال صليب کشيدن ،براشون غير قابل هضم بود. دلم مي خواست زبان باز کنم و برايشان بگويم که از پيامبر شما در کتاب مقدس من بسيار ياد شده و من به او و مادر پاکدامنش معتقدم. قدم به سالن اصلي کليسا مي گذارم. رديف هاي صندلي چيده شده و کتاب هاي دعا روي نيمکت ها منتظرند به کسي که براي توبه و راز و نياز و استغفار به سراغشان بيايد. جلوتر که مي روم؛ حدود5 رديف مانده به جايگاه کشيشان علاوه بر کتاب مقدس روي هر نيمکت يک کاغذ قرار گرفته و نام يک خانواده بر روي آن حک شده است. و زيباترين جا شايد کنار ستون بزرگ باشد و ميز گسترده اي براي روشن کردن شمع. قيمت شمع هاي کوچک 2500 ريال است و قيمت شمع هاي بزرگ 15000 ريال. و يک سبد بزرگ پر از کاغذ که گويا نامه مردم است به خدا. من هم کاغذي بر مي دارم تا مطابق اين رسم نامه اي براي خدا بنويسم. روي نيمکت خانواده عماد مي نشينم و به زبان فارسي شروع به نوشتن مي کنم. از5 رديف نهايي که بگذري جايگاهي بلندي ست با حدود 20 پلکان براي قرار گيري کشيش کليسا ودر روزهاي بزرگي مثل سال نو و يا عيد پاک. در دو طرف سالن و کمي جلوتر هم جايگاه هاي عجيبي به چشم مي آيد که گويا جايگاه دعاي روز يکشنبه براي خاندان هاي اصيل و مذهبي ست. گوشه اي از سالن مجسمه هايي چوبي ديده مي شوند با قدمتي بيش از صدها سال از مريم مقدس و عيسي مسيح. پاي آنها هم دقايقي را صرف مي کنم. از طريق راهرويي به پهناي 6 يا 7 متر خارج مي شوم و به حياط کليسا مي روم. اينجا عکاسي آزاد است. ديدن شاگردهاي کليسا که 20پسر بچه با لباس مشکي يک شکل بودند؛ زيباترين صحنه است. و کشيش هايي که با لبخند پاسخ نگاهت را مي دهند. هنوز صداي ناقوس ها در محيط کليسا طنين انداز است...
|
|
اگر حديث عشق من دفترچه ي خاطراتم باشد و حال و هواي روزهايم....، ثبت خوش ترين لحظات زندگي ام ..بر من واجب تا ابد! ديشب را به تاريخ 26 مهر ماه 1385 خورشيدي .... مهمان حزن و اندوه بودم ...دوباره...؟ خوش بودم هر چند يکشنبه روزي بود و خاطرات تلخ ترين يکشنبه هايم ، با حرکت نورهاي سبز و آبي و بنفش...در آسمان ذهنم به سماع مي آمد، و مخمورم مي کرد و غمگينم نيز... ايمان آورده ام اگرکه هر چه تنهاتر ...خوش تر! مجموعه ها را با همه ي مهر و عطوفتشان ...تحمل نمي توانم. يادش بخير کسي که تعليم داد مرا که بگويم همواره: و اين منم زني تنها در آستانه ي فصلي سرد....همين .......... |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
روياهايم سوار بر
اين اسب چوبي، از در اين اتاق، فراتر نمي روند كبوتري بفرست ... |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|